به نام خداوند دگرگون کننده دلها و دیده ها
زندگی نو 
نويسندگان
[ ۱۳٩٠/۱٠/٧ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ محمد یوسفی ]

خدا وندا!

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

 پشیمان می شدی از قصه خلقت

 از اینجا از آنجا بودنت !

 خداوندا!

 اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر به تن داری

برای لقمه ی نانی

 غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی

 زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

 خداوندا

 اگر با مردم آمیزی

 شتابان در پی روزی

 ز پیشانی عرق ریزی

شب آزرده ودل خسته

 تهی دست و زبان بسته

 به سوی خانه باز آیی

زمین آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

 خدا وندا

اگر در ظهرگرماگیر تابستان

 تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری

 لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

 و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی

واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد

و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

 زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟

 خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را!

 تو خود سلطان تبعیضی
تو خود یک فتنه انگیزی

اگر در روز خلقت مست نمی کردی

یکی را همچون من بدبخت

 یکی را بی دلیل آقا نمی کردی
جهانی را چنین غوغا نمی کردی

 دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد

 دگر آهم نمی گیرد

 دگر این سازها شادم نمی سازد

دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد

دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

 نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید

نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد

اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد
برای نا مرادی های دل باشد

خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟

 فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟

 اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟

به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد
که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!بگویید تا بفهمم

چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید

 چرا او این چنین کور و کر و لال است
و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی

و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها راچرا در پرده می گویمخدا هرگز نمی باشدمن امشب ناله نی را خدا دانم

 من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد


خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است0

 خدا پوچ است0

 خدا جسمی است بی معنی

 خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین استشب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشد

 و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم!من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم


اگر حق است زدم زیر خدایی !!!

 عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا

اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!چرا من روسیه باشم؟

چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟

خداوندا
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینندولی من با دو چشم خویشتن دیدمکه نامردان به از مردانز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند

خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان راخدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی

 کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از

 آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

می لغزد
پس...قولت!اگر مردانگی این است به نامردی نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم

[ ۱۳٩٠/۸/٢٥ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ محمد یوسفی ]

سردار سلیم‌آبادی در این عملیات با انجام دو هلی‌برد همراه با امیرسپهبد شهید علی صیاد شیرازی، نقش موثری در متلاشی شدن منافقان ایفا کرد.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۸/٢٢ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ محمد یوسفی ]

سایه ای بر سرم می افتد

و نیستی را با ناکامی در کام می کشم

دلم هوای بودن می کند

هوای ماندن...هوای رسیدن...هوای تو

تویی که برایم تمام نشده ای

و منی که خود نا تمامم

و خدایی که  ناتمام است

پُر می شوم از آرزوی خواب 

و صبحی که دوباره آغاز می شود

صبحی که تو باشی و من

و خدایی که با دست های خود می سازیم 


[ ۱۳٩٠/۸/٢٢ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ محمد یوسفی ]
دخترک کبریت فروش

دخترک برگشت

چه بزرگ شده بود

پرسیدم : پس کبریتهایت کو؟

... پوزخندی زد!

گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد...

گفتم: میخواهم امشب

با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم!!

دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید...

گفت : کبریتهایم را نخریدند!

سالهاست تن می فروشم!

می خری؟؟؟!


[ ۱۳٩٠/۸/۱٤ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ محمد یوسفی ]

شاید به نظر بی خود باشه اما جدا به نظر خودم بیخوده!!!

 

 ما نرفتیم و ماندیم

                       ما دو تا تنهایم

من و تو تنهاتر از مسافر

                        و تنهاتر از زمستانیم

                                              ما دوتا تنهایم

تو بودی که گفتی نرویم

                      ترس دارد و داشت رفتن ما

نمی دانم چراگفتی

              قرار بود برویم

قرار شد به آسمان بگوییم و بزنیم حرف هایمان را

به تو گفتم صدایم کن

                  نمی دانم چرا رفتی

            و صدایم نکردی

حالا من چگویم

                  من یکی تنهایم بیشتر از تو!

[ ۱۳٩٠/٦/٢۳ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ محمد یوسفی ]

من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم
من آن گدای عورم کز شاه خشم کردم

از لطفم آن یگانه می خواند سوی خانه
کردم یکی بهانه وز راه خشم کردم 

گر سر کشد نگارم ور غم برد قرارم
هم آه برنیارم از آه خشم کردم 

گاهم فریفت با زر گاهم به جاه و لشکر
از زر چو زر بجستم وز جاه خشم کردم

ز آهن ربای اعظم من آهنم گریزان
وز کهربای عالم من کاه خشم کردم

ما ذره‌ایم سرکش از چار و پنج و از شش
خود پنج و شش کی باشد ز الله خشم کردم

این را تو برنتابی زیرا برون آبی
گر شبه آفتابی ز اشباه خشم کردم

[ ۱۳٩٠/٦/٥ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ محمد یوسفی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام دوست عزیز برای دسترسی به همه قسمتها از بخش < موضوعات > در پایین این صفحه استفاده کنید.
امکانات وب
RSS Feed


فال انبیاء
تبلیغات پیامکی


فروش بک لینکطراحی سایت